تبليغاتX
وارث پریشانی ها

وارث پریشانی ها

از کسی که کتابخانه دارد وکتاب زیاد میخواند

نباید هراسید!

از کسی باید ترسید که تنها یک کتاب می شناسد

و فقط آن را مقدس می پندارد.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 23:14 توسط كيانوش|

از کسی که کتابخانه دارد وکتاب زیاد میخواند

نباید هراسید!

از کسی باید ترسید که تنها یک کتاب می شناسد

و فقط آن را مقدس می پندارد.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 23:5 توسط كيانوش|

دیروز عصر

خیابان ولی عصر

نزدیک میدان تجریش

بازار کیش:

«کیف پولم، جیبهایم، عابر بانکم

یک به یک مات شدند!»

جابر مهابادی

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 11:24 توسط كيانوش|

«از آسمان تا ... زیر زمین»


یک*

گر ز حال دل خبر داری، بگو

ور نشانی مختصر داری، بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست 

راه اگر نزدیک تر داری، بگو


دو**

گیسوی تو قصه ای پُر از تعلیق است

جمعی ست که حاصلش فقط تفریق است

چشم تو چلیپایی و ابرو کوفی

خط لب تو چقدر نستعلیق است


سه***

گر دست دهد دست تو را می بوسم

پیوسته لب مست تو را می بوسم

تا نشکند آیینۀ خوابت، خوبم!

آهستۀ آهسته تو را می بوسم

حضرت مولانا، جلیل صفر بیگی و جابر مهابادی


نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 11:21 توسط كيانوش|

مرور مي كنم

نقاشي هاي كودكيم را

آرزوهاي بسياري

خط خورده است


هيزم شكن

درختهاي سالخورده را نمي فهمد

علی محمد پورحسن

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 10:54 توسط كيانوش|

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 22:5 توسط كيانوش|

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 21:43 توسط كيانوش|

لطیفه ی کهنی ست

                   - مرگ-

آن گونه

 که هر جمجمه ای می  خندد

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 0:21 توسط كيانوش|

همکاری حروف 

۱-علت خیانت شغاد به رستم در کابلستان ، دلارهای آمریکایی اعلام شد.

2- شاهنامه را مردم بارها خوانده اند ، اما شاهان هرگز!

۳- سازمان محیط زیست جرم رستم را به علت پوشیدن «ببربیان» قاچاق پوست اعلام کرد.

4- دیوها خیلی هم بد نیستند، جمجمه دیو سفید سالها سایه سر رستم بود.

5- توران چشم چران بالاخره ایران را تور زد و از شاهنامه گریخت.

6- علت کور شدن اسفندیار آبله مرغان اعلام شد که توسط سیمرغ انتقال یافته بود.

۷-آه زبان مادری معصوم! با تو بعد از مرگ می توانم مادرم را بیابم .

۸- چوپان دروغگو تبرئه شد ، او علاج واقعه را قبل از وقوع می خواست.

۹- دود سیگار را حلقه حلقه فوت می کنم تا زنجیری شوند بر گلویم!

۱۰- پدرم پول نداشت هفت سین سفره را کامل کند ، مجبور شد هفت شین بچیند تا شرمندگی اش هم یک شین باشد.

۱۱- پدر بزرگ لای تمام برگ های قرآن را برای دادن عیدی سال نو جستجو کرد. پولی پیدا نشد اما پدربزرگ حافظ کل قرآن شد.

۱۲- تصمیم گرفته ام سکه را بخاطر دورویی از سر سفره هفت سین اخراج کنم.

۱۳- در شاهنامه دیوها خوش حساب ترین هستند، آنها بارها ذکات علم شان را پرداخته اند.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 16:20 توسط كيانوش|

ای قطار

راهت را بگیر و برو

نه کوه توان ریزش دارد

نه ریز علی پیراهن اضافی.

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 16:9 توسط كيانوش|

نمی دانم

اول شلاق به گرده ام زدند

یا تیر باران شدم

اما می دانم

که نام تو را به خدایان نگفته ام

چرا که نه خاک را می خواستم

نه آسمان را

ستاره های پیراهن تو را دوست داشتم

فقط ستاره های پیراهن تو را...

مهرداد احمدی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 16:2 توسط كيانوش|

لازمه ی هر مرگی

که خنجر نیست

ببین چگونه دور از دستان تو

نامم بر سنگ می پوسد

باور کن

شفای نیستی به دم مسیحا نیست

به لبخنده ی تو

سر از خاک تیره بر می دارم.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 15:47 توسط كيانوش|

ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:


احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛


احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.


من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 15:38 توسط كيانوش|

خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی

که آزادانه فریاد می نند

آزادی...

آزادی...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 11:34 توسط كيانوش|

دلم گرفته از این واژه های تکراری

از این دروغ و دورویی،از این ریاکاری


هزار و یک شب از آن روز خوب می گذرد

هنوز شمع و من و تا سپیده بیداری


هوای فاصله ابری است ، تشنه ام باران!

چرا به زخم کویرم نمک نمی باری؟!


من از گمان و گناه و گذشته می ترسم ،

تو از قرار و خیابان و بوسه بیزاری ؟!


بیا و دفتر شعر مرا چپاول کن

بریز خون غزل را هجوم تاتاری!


دوباره بی تو نگاهم سیاه می پوشد

و باز مثل محرم ، عطش ، عزاداری

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 20:10 توسط كيانوش|

ميلاد يكي كودك شكفتن گلي را ماند

چيزي نادر به زندگي آغاز ميكند

با شادي واندكي درد

روزانه به گونه اي نمايان برمي بالد

بدان ماند كه نادره نخستين است

ونادره آخرين...

-------------------------------------------

تنها آنكه بزرگترين جا را به خود اختصاص نمي دهد

از شادي لبخند بهره مي تواند داشت

آنكه جاي كافي براي ديگران دارد

صميمانه تر مي تواند با ديگران بخندد با ديگران بگريد

-------------------------------------------

چه مدت لازم بوده تا كلمه عفو برزبان جاري شود

تا حركتي اعتماد انگيزانجام گيرد بيا تا جبران محبت هاي ناكرده كنيم

بيا آغاز كنيم

فرصتي گران را به دشمن خويي از كف داده ايم

وكسي نمي داند چقدر فرصت باقي است

تا جبران گذشته كنيم

دستم را بگير...

------------------------------------------

نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 1:47 توسط كيانوش|

در دنياي كه مدام از آسمانش

خاكستر مي بارد

عادت كرده ايم همه جا را سياه وسفيد ببينيم

وتازه سياهش را هم كه

به خاطر آپارتايد(نژاد پرستي) برداريم

سفيد مي شود:

سپيدي مرگ

يا بخت گريخته...!

--------------------------------------------

چه مهمانان بي دردسري هستند اين مردگان

نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانع اند
و

اندكي سكوت،سكوت

----------------------------------------------

لبانت به ظرافت شعر

شهواني ترين بوسه را به شرمي چنان مبدل مي كند

كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد

تا بصورت انسان در آيد

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 16:9 توسط كيانوش|

فرزندم

بي شباهت نيست دست هاي خالي تو با جيب هاي خالي من

شرمنده مباش !

عقب عقب كه بر مي گردم

دست هايم شبيه دست هاي تو

وجيب هايم شبيه جيب هاي پدرم مي گردد

از آن زمان

روزهايم اصلا تعطيلي ندارد!

فردا روز پدر است و

غمي به وسعت تكرار درتو دارم

ببين

من تا به كجاي درك بالاي تو

سربه جيب دارم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 14:57 توسط كيانوش|

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند. 
قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند.
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند.
مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند،
تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است:
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 18:43 توسط كيانوش|

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

مرا به بند می کشی از این رها ترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر توی شکنجه اشتباه نیست

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 0:50 توسط كيانوش|

هر روز صبح در آفریقا

 آهو از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود وگر نه طعمه او خواهد بود ...

وشیر که می داند باید از آهو تندتر بدود وگر نه از گرسنگی خواهد مرد !

مهم نیست شیر باشی یا آهو !

مهم این است که باطلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی!

                                            نیلسون ماندلا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 21:35 توسط كيانوش|

دربند ها بس بندیان انسان به انسان دیده ام

از حکم بر تا حکمران حیوان به حیوان دیده ام

درمکر او درفکر این ،درشکر او در ذکر این

ازحاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان دیده ام

دیدی اگر بی خانمان ازهر تباری صد جوان

من پیر های ناتوان درمان به درمان دیده ام

ای روزگار دل شکن هر دم مرا سنگی مزن

من سنگها درلقم نان دندان به دندان دیده ام

از خود رجز خوا نی مکن تصویر گردانی مکن  

بند گردن گردن کشان رسمان به رسمان دیده ام

شرح ستم بس خواند ه ام آتش به آتش مانده ام

من اشک چشم کودکان دامان به دامان دیده ام

از این کلاه تا آن کلاه فرقی ندارد شیخ وشه

من آستان و پاسبان ایران به ایران دیده ام

ماتم چه گویم زین وطن که از برگ برگ این چمن

من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام

چکش به فرق من مزن ای صبر فولادین من

من ضربت پتک زمان سندان به سندان دیده ام  

 

نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 13:13 توسط كيانوش|

خدایا!

از گناه شوخی های کوچکی که با تو کردم در گذر

تا من هم از شوخی بزرگی که با من کرده ای در گذرم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق به دیگر ی ضرورت نیست حادثه است

عشق به وطن ضرورت است نه حادثه

عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت وحادثه

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

 ازبخت یاری ماست شاید

که آنچه می خواهیم

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد…

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ...

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

برای در نوردیدن

دریاهای ناشناخته

باید یک

"وایکینگ"

نترس بود.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 11:5 توسط كيانوش|

قانون به تار عنکبوتی می ماند که ضعیف تر را همواره به دام می افکند در حالی که قوی تر ها می توانند خود را از آن بر هانند.

به یک تخم مرغ نگاه کن !

با همین تخم مرغ ،همه ی مدارس الهیات ودیرها وصومعه ها زیر و رو خواهند شد.

                                                                                      دنی دیدرو

سوسیالیست ها به دو چیز معتقدندکه کاملا با یکدیگر منافات دارند:آزادی وسازمان دهی.

کارگران چیزی برای از دست دادن ندارند جزء زنجیرهایشان اما جهانی برای باز پس گرفتن دارند.

                                                                                                                  مارکس

بشر موجودی است تنبل که آنچه نکرده از روی تنبلی نکرده وآنچه کرده هم بخاطر تنبلی کرده است.

مردمان آن اندازه بدی می کنند که جسارتش را داشته باشند وآن قدر خوبی می کنند که مجبور باشند.

نابغه موجود تنبل وسر به هوایی است که حوصله نمی کند دنبال چیز های بدود که همه مردم دنبالش هستند.

یک سیاست مدار انسان ها را به دو دسته تقسیم می کند :

ابزار ودشمنان

امیدوارم جزء دسته اول نباشید!

اصلاح طلب به کسی می گویند که با قایقی که ته آن شیشه ای است از میان فاضلاب می گذرد.

پیوسته رنج مردم از سه چیز است :

از وقت پیش می خواهندواز قسمت بیش می خواهند

وآن دیگران را  از آن خویش می خواهند

                                   خواجه عبدالله انصاری 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

زمانی که او به مردم گفت همسایگانشان را دوست بدارند،شکم ها سیر بود.در روزگار ما قضییه فرق می کند!

اگرناچار بودم میان کشورم ودوستم یکی را انتخاب کنم امیدوارم آن قدر شهامت داشته باشم که خیانت به کشورم رابه خیانت به دوستم ترجیع بدهم.

انتهای راه مرگ است

تکامل در انتهاست

 هیچ چیز کامل نیست

یک معادله با سه مجهول

                 جیمز استفنز

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 10:59 توسط كيانوش|

عشق مانند سرخک است وبدترین آن زمانی اتفاق می افتد که دیر به سراغمان بیاید.

ازدواج مثل شهر محاصره شده است؛کسانی که داخل شهرند سعی می کنند از آن خارج شوند وآنها که خارجند تلاش می کنند تا داخل شوند.

درکنار هم بایستید نه بسیار نزدیک که پایه های حایل معبد به جدایی استوارند.

زنان بر سه نوع اند:زنان زیبا ،زنان دانشمند ،اکثر زنان

تنها زن درست وحسابی مادر حضرت آدم بود.

چهارپایان دربند شکم اند ودرندگان درپی تجاوز به هم وزنان در فکر آرایش این جهان وتبهکاری در آن

                                                                                                                امام علی       

اکثر مردان موفقیتشان را مدیون همسر اولشان وهمسر دومشان را مدیون موفقیتشان هستند.

مردانی که می کوشند زنها را درک کنند فقط موفق می شوند با آنها ازدواج کنند.

مرد موجود بدبختی است وقتی می میرد همه می گویند بیچاره زنش.

به ندرت اتفاق می افتد که زنی پس از آنکه قلبش را به کسی بخشید روز بعد قفلش را عوض نکند.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 10:49 توسط كيانوش|

اردشیر پیش استادش رفت و گفت:استاد عشق یعنی چی؟
استادش گفت: برای اینکه معنی عشق بهت بگم به گندم زار برو و خوشه ای که از همه بزرگ تر و پر بار تر هست برام بیار ، فقط یادت باشه که در راه فقط به سمت جلو می ری و حق نداری به عقب بر گردی.
اردشیر رفت و بعد از مدتی با دست خالی بر گشت.
استادش گفت: چی شد؟
اردشیر گفت: هیچ ،در گندم زار خوشه های درشتی بود ولی برای اینکه خوشه درشت تری به دست بیارم جلو تر می رفتم تا اینکه به انتهای گندم زار رسیدم و هیچ خوشه ای نچیدم.
استادش گفت: عشق یعنی: همین!!!
اردشیر گفت: استاد ازدواج یعنی چی؟

استادش گفت: برای اینکه معنی ازدواج بهت بگم به جنگل برو و بلند ترین درختی که دیدی برام بیار ولی مثل دفعه پیش حق بر گشتن به عقب را نداری و فقط باید به سمت جلو حرکت کنی.
اردشیر رفت و بعد از مدتی با درخت کوتاهی بر گشت.
استادش گفت: چی شد؟
اردشیر گفت: استاد از ترس اینکه مثل اون دفعه دست خالی برگردم ،اولین درختی که دیدم با خودم آوردم.
استادش گفت: ازدواج یعنی: همین!!!
((عشق چون آتشی است که پنهان نمی ماند و هر چه عاشق در راز پوشی بکوشد ، باز نگاه دو دیده اش از راز درون خبر می دهد))
    ...


نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 14:5 توسط كيانوش|

از كوله بار مرد مسافر

مزرعه ي خشك

باران يكريز!

اين تكه اي از ديدار توست

در كوله بار مرد مسافر

چترنگ

مهر ه ها را به هم بريز !

من سرباز خاك آلود جنگم

كه به هيئت قصه اي قديمي

نيزه ام را گم كرده ام

و دشمن در كمين من است

 مهر ه ها را به هم بريز !

حالا كه بايد از قلعه ي قديمي

دل بكنم.

ياد

به نظاره نشسته ام مردم را

هر چه بي نيازتر باشي

بزرگت،

وهر چه نيازمند تر

خوارت،مي دانند

به جست وجو برخواسته ام مردم را

هر چه بي قرارتر باشي

به گمراهيت مي كشانند

وهرچه آرام تر

قديست مي پندارند

سلطان اقاليم رويا!

مردمان را

در خيال هاي خويش

واگذار

وبه عشق بيند يش.

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 12:43 توسط كيانوش|

شخصي مولانا عضد‌الدين را گفت: «اهل خانه‌ي من ناديده به دعاي تو مشغولند.» گفت: «ناديده چرا، شايد ديده باشند!»

 

حجي گوسفند مردم مي‌دزديد و گوشتش صدقه مي‌كرد. از او پرسيدند كه اين چه معني دارد؟
گفت:« ثواب صدقه با بزه دزدي برابر گردد و در ميانه پيه و دنبه‌اش توفير باشد

 

شخصي از مولانا عضد‌الدين پرسيد كه چونست كه در زمان خلفا مردم دعوي خدايي و پيغمبري بسيار مي‌كردند و اكنون نمي‌كنند؟
گفت: «مردم اين روزگار را چندان از ظلم و گرسنگي افتاده است كه نه از خدايشان ياد مي‌آيد و نه از پيغامبر.»

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 1:10 توسط كيانوش|

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

                                          زنده یاد دکتر قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 1:6 توسط كيانوش|

داستان ديوانگي و عشق



در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشريت به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند. "ذكاوت" گفت: بيايد بازي كنيم. مثلا قايم باشك! "ديوانگي فرياد زد: آره قبوله من چشم ميذارم.
چون كسي نميخواست دنبال "ديوانگي" بگرده همه قبول كردند."ديوانگي" چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن: " يك......دو....سه!
همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند. "نظافت" خودش را به شاخ ماه آويزان كرد. "خيانت" داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد. "اصالت" به ميان ابرها رفت و "هوس" به مركز زمين رهسپار شد. "دروغ" كه ميگفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت! "طعم" داخل يك سيب سرخ قرار گرفت. "حسادت" هم رفت داخل يك چاه عميق. آرام آرام همه پنهان شده بودند و "ديوانگي" همچنان ميشمرد: هفتادودو......هفتادوسه....!
اما "عشق"هنوز معطل بود و نميدانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد. پنهان كردن عشق خيلي سخت است. "ديوانگي" داشت به عدد صد ميرسيد كه عشق پريد وسط يه دسته گل سرخ و آروم نشست.
"ديوانگي" فرياد زد: دارم ميام...همان اول كار "تنبلي"را پيدا كرد. "تنبلي" اصلا تلاش نكرده بود تا پنهان شود! بعد هم "نظافت" را پيدا كرد و خلاصه سپس نوبت به ديگران رسيد اما از"عشق" خبري نبود. "ديوانگي" ديگر خسته شده بود كه "حسادت" حسودي اش گرفت و آرام در گوش او گفت: "عشق" پشت گل رز مخفي شده!
"ديوانگي" با هيجان زياد يك شاخه از درخت كند و آنرا با قدرت به داخل گلهاي رز فروبرد. صداي ناله اي بلند شد "عشق" از پشت شاخه ها بيرون آمد. دستهايش را جلوي صورتش گرفته بود و از ميان انگشتهايش خون ميچكيد. شاخه درخت چشم هاي "عشق" را كور كرده بود. "ديوانگي" كه بدجوري ترسيده بود گفت: حالا من چيكار كنم؟ چطور ميتونم جبران كنم؟
"عشق" جواب داد: مهم نيست دوست من تو ديگه كاري نميتوني بكني. فقط ازت خواهش ميكنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه رو گم نكنم.
و از همان روز تا هميشه "عشق" و" ديوانگي" همراه يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق پيشه سرك ميكشند.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 1:3 توسط كيانوش|


Design By : Pichak